فاصله لازم است
-
تاریخ: 1405/5/14 ساعت: 11:20
چون هیچ یادم نیست که این مقاله را کی ترجمه کردهام، پیش خودم فکر میکنم حتماً هشت ساله بودهام! تازه زبان فرانسه را یاد گرفته بودهام و علاقهی شدیدی به ژرژ سیمنون نشان میدادهام و هرچه که اسم او را بر خود داشته مثل گنجی عزیز میداشتهام. اما حقیقت این است که یکسال تمام تعطیلات عید را به خواندن کت...
من حرفی دارم که حتا خودم هم نمیفهمم، چه برسد به شما!*
-
تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 11:39
بیدار که شدم دوستم رفته بود سر کار. نور از پنجرهی آشپزخانه میزد تو و فضای خانه را طوری کرده بود که انگار توی کلیپی از کتی پری هستم و حتا دلام خواست چیزی زیرلب زمزمه کنم. هرچند به خوشگلی کتی پری وقتی از خواب بیدار میشود نبودم. همانطور روی زمین و لای پتوها نشستم و به سکوتِ خانهی دوستم نگاه کردم...
فاصله، لازم است
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 10:04
چون هیچ یادم نیست که این مقاله را کی ترجمه کردهام، پیش خودم فکر میکنم حتماً هشت ساله بودهام! تازه زبان فرانسه را یاد گرفته بودهام و علاقهی شدیدی به ژرژ سیمنون نشان میدادهام و هرچه که اسم او را
جابربن حیان یا ابوریحان بیرونی؟
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:14
بسیار آسانتر بود اگر از این خیابانی که رد میشویم هر روز، رد نمیشدیم هر روز و از یک خیابان دیگری رد میشدیم هر روز که این خیابانِ هرروز نباشد. چون هرچهقدر هم که بلد باشی و زندگی کرده باشی و دنیادیده باشی باز لجنِ خاطرات از یکجایی میزند بالا و اشتهایت را کور میکند و چشمات را کور میکند و دلات را کور میک...
برای چی تقصیر منه؟ الان کجاش تقصیر منه؟ و آیا برای پیدا کردن مقصر دیگر پیر نشده ایم؟
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:14
از همه که نه، اما من واقعاً از شما انتظار دارم که وقت شادکامی و شادابی و شادمانی، اینقدر بیشعور نباشی و یادت باشد زمانی بود که نه کامت شاد بود نه آبت شاد بود و نه مانت شاد بود و در آن زمان، ما رفیقِ غم و غصه و درد و مرضات بودیم و شانهای بودیم که اندوهات را رویش گریه میکردی بیصاحاب شده! درست نیست که ...
جان و یوکو
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:14
پنج شش سال پیش، آنی لیبوویتز و عکاسیاش و رابطهاش با سوزان سانتاگ برای ما خیلی جذاب بود و هرچیزی که به لیبوویتز ربط داشت به ما هم ربط داشت. مثل هرچیزی که به بوکوفسکی، دیلن، وارهول یا آلن ربط داشت و برای ما خودِ زندگی بود و حتا از زندگی هم مهمتر بود. حالا داشتم کتابهایم را میریختم دور که دیدم در همان ...
من حرفی دارم که حتا خودم هم نمیفهمم، چه برسد به شما!*
-
تاریخ: 1396/5/11 ساعت: 18:43
بیدار که شدم دوستم رفته بود سر کار. نور از پنجرهی آشپزخانه میزد تو و فضای خانه را طوری کرده بود که انگار توی کلیپی از کتی پری هستم و حتا دلام خواست چیزی زیرلب زمزمه کنم. هرچند به خوشگلی کتی پری وقتی از خواب بیدار میشود نبودم. همانطور روی زمین و لای پتوها نشستم و به سکوتِ خانهی دوستم نگاه کرد
حالا که قرار است بروی، برو، عنش رو درنیار!
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 14:57
رفتیم جلسهی قصهخوانی. اصلاً هم اینطوری نیست که من مدام جلسهی قصهخوانی بروم. نه کسی خوشش میآید من برایش قصه بخوانم و نه من خوشم میآید کسی برایم قصه بخواند. آن هم چیزی که خودشان نوشتهاند. بیرمق، مچاله، بیسروته و پر از تف و عرق و زجر برای زنده کردن چیزی که اصلاً هیچوقت زنده نبوده. مردهای د
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 14:57
برای مغز داغان، خوابیدن راحت، یک آرزوی دور و بعید است. آدم درد که داشته باشد خوابش نمیبرد. درد هم اگر خدا خیلی دوستت داشته باشد، جسمی است و اگر خدا اصلاً نداند که تو کی هستی و اینجا چهکار میکنی، دردت روحی خواهد بود. همین بیتوجهی خدا به آدم خیلی دردآور است. یعنی تو فکر کنی یک خدایی هست که م
چون میدانم پرندهای هست که شبها میآید و بیخبر مرا میخواند!
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 14:57
دورهای در زندگی هست که خود خدا هم بیاید پایین و بگوید «گوزو! انقدر باد به غبغبت ننداز!» حاضر نیستیم قبول کنیم. من فقط میخواهم بگویم خوش به حال آنها که این دورهی زندگیشان یا خیلی طولانی است یا در میانهاش میافتند و میمیرند. چون وقتی این دوره بگذرد آدم فقط جرواجر میشود! و خدا هم دیگه پایین ب
یک عشق خیلی کوچک بدک نیست*
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 14:57
خواب دیدم رفتیم مجلس عزا. بیرون ایستاده بودیم و سیگار میکشیدیم که یکی گفت «اینجا رسم اینه که با سنگ بزننمون! الان شروع میشه!» بعد هم شروع شد. از بالای دیوار سنگ بود که میبارید و تو خم شدی و گفتی «منو ازاینجا سالم ببر بیرون، فکر کنم دوسِت دارم.» بازویت را گرفتم و بعد با هم دویدیم. بعدش بیدار ش
جابربن حیان یا ابوریحان بیرونی؟
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 14:57
بسیار آسانتر بود اگر از این خیابانی که رد میشویم هر روز، رد نمیشدیم هر روز و از یک خیابان دیگری رد میشدیم هر روز که این خیابانِ هرروز نباشد. چون هرچهقدر هم که بلد باشی و زندگی کرده باشی و دنیادیده باشی باز لجنِ خاطرات از یکجایی میزند بالا و اشتهایت را کور میکند و چشمات را کور میکند و دلا
برگرد خونه اولیس! مسخرهشو درنیار!
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 14:57
خیلیچیزها را هم کشف میکنیم و از کشفشان متعجب میشویم و بعد مثل یک بیماری باهاشون زندگی میکنیم. مثل وقتی که فهمیدیم زندگیمان به انتظار گذشته است. بعد به جای اینکه دیگر منتظر نباشیم، یاد گرفتیم چهطور منتظر باشیم که دردش کمتر باشد. در اصل، ما هرکاری میکنیم که دردش کمتر باشد. شما هم سختاش نکن
یک شعر واقعاً کوچک!
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 14:57
شعری کوچککه همهجا جا میشود:در این کوچهی باریکدر این فنجان چایدر دلِ تو! برچسبها: شعر + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۲۷ساعت 16:56 توسط نیما نگارستان |
ماجرای شگفتانگیز کنسرت آقای زمان
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 14:57
اولین کنسرتی که من رفتم، کنسرت حسین زمان بود. اون اوایل که پاپ تازه مجوزدار شده بود، هیچکس نمیدانست باید چهکار کند و مثل همهی وقتهای هیچکس-نمیداند-باید-چهکار-کند، در آن روزها هم همه شروع کردند به تقلید از آنهایی-که-میدانستند-دارند-چهکار-میکنند. حسین زمان ادای ستار را درمیآورد و من هم ک
برای چی تقصیر منه؟ الان کجاش تقصیر منه؟ و آیا برای پیدا کردن مقصر دیگر پیر نشده ایم؟
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 14:57
از همه که نه، اما من واقعاً از شما انتظار دارم که وقت شادکامی و شادابی و شادمانی، اینقدر بیشعور نباشی و یادت باشد زمانی بود که نه کامت شاد بود نه آبت شاد بود و نه مانت شاد بود و در آن زمان، ما رفیقِ غم و غصه و درد و مرضات بودیم و شانهای بودیم که اندوهات را رویش گریه میکردی بیصاحاب شده! درست
اگر البته دیر نشده باشد...
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 14:57
خب برگشتیم خانه چون هوا بهطرز شرمآوری گرم بود. بهنوبت رفتیم حمام و بعد غمگین ولو شدیم روی مبل و سیگار کشیدیم و با چشمهای چپشده به دود سیگارمان نگاه کردیم و کمی حرفهای غمگنانه زدیم دراینباره که دنیا به هیچ دردی نمیخورد و آدمها از وقتی عقلرس میشوند – یا حتا زودتر – فقط ناامیدانه سعی میکن
موافقان و مخالفان نوبل گرفتن باب دیلن: لیست خوبها و بدها!
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 7:21
دیگر خیلی کم از اتفاقات اطرافم خوشحال میشوم. نمیدانم از کی این اتفاق افتاد و البته یککمی میدانم که بهخاطر باج دادن به آدمهای اطرافم بوده. آنقدر سعی کردم در حضورشان خودم را حذف کنم و در خدمتشان باشم که دیگر نمیدانم از چی خوشم میآید و از چی بدم میآید. مگر اینکه کسی کنارم باشد و از روی احساسات او، من ه...
چیزهایی هست که از این به بعد میدانی!
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 3:38
«باور کن حتا دیدن کلماتی که نوشتهای باعث تهوعام میشود. من نفرت را شنیده بودم که به اینجا هم میرسد اما تجربهاش را نداشتم و برایم عجیب بود وقتی بعد از خواندن نامهات دیدم توی قلبم، توی شکمم توی رگهام نفرت بود که میچرخید و حالم را بد میکرد. اینطوری بود که برای اولینبار بعد از خواندن نامهات نتوانستم بایس...
پیر مراد ما
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 18:53
آدمهای شب، همدیگر را پیدا میکنند. آنها مثل طرفداران موسیقی جز در یک بار پُکیده، اما در سطحی خیلی عمیقتر، همدیگر را پیدا میکنند و شب را مثل خونآشامانی لاغر و رنگپریده با هم میگذرانند و اگر در روشنایی روز همدیگر را ببینند از هم بدشان میآید. پیرمردی هم بود که یازده شب به بعد، میآمد دم خانهاش بساط میکرد...