
پنج شش سال پیش، آنی لیبوویتز و عکاسیاش و رابطهاش با سوزان سانتاگ برای ما خیلی جذاب بود و هرچیزی که به لیبوویتز ربط داشت به ما هم ربط داشت. مثل هرچیزی که به بوکوفسکی، دیلن، وارهول یا آلن ربط داشت و برای ما خودِ زندگی بود و حتا از زندگی هم مهمتر بود.
حالا داشتم کتابهایم را میریختم دور که دیدم در همان سالها، کتابی از آنی لیبوویتز را ترجمه کردهام که مربوط میشود به حرفهایش دربارهی عکسهایش. خواندن دوبارهشان لذتبخش بود و بفرمایید! لذتِ فصل سوماش را هم با شما تقسیم میکنم!
سه. جان و یوکو
آن عکس جان لنون و یوکو اونو که روی زمین دراز کشیدهاند، چند ساعت قبل از کشته شدنِ لنون، تاریخی ده ساله دارد. اولین عکسی که از جان لنون گرفتم در واقع اولین ماموریتِ مهمام در مجلهی رولینگ استون، سال 1970، بود. قرار بود جَن ونر به نیویورک برود تا با لنون مصاحبه کند، وادارش کردم که مرا هم با خودش ببرد، بیشتر هم با توضیح این دلیل که من کمهزینهتر از هرکس دیگری بودم. با بلیتِ مخصوصِ جوانان پرواز میکردم و خانهی دوستانم میماندم. یوکو بعدها به من گفت که او و جان تحتتاثیر قرار گرفته بودند وقتی دیدند جَن جوانی مثل من را برای عکاسی از آدمهایی با آن شهرت آورده است. آنها به عکاسانِ درجهی یک جهان عادت داشتند و حالا این بچه جلویشان بود. اما جان مثل بچهها با من رفتار نکرد. بهام آسان گرفت. صمیمی و رُک بود و همکاری میکرد. آن جلسه برای من، یکجور کلاس برای حضور و کار در کنارِ آدمهای مشهور بود. جان، چهرهای افسانهای در بین مردم و همینطور مورد احترام و تحسین من، یادم داد که من هم میتوانم خودم باشم.
من سه تا دوربین نیکونام را به همراه یک لنز 105 میلیمتری و روشناییسنج همراه خودم بردم. وقتیکه جان داشت با یوکو حرف میزد، من با دوربین مشغولِ پیدا کردنِ موقعیتِ مناسب بودم که جان برگشت و به من نگاه کرد. نگاهی طولانی. انگار به من خیره شده بود و من در همان لحظه عکس گرفتم. به سان فرانسیسکو که برگشتیم، جَن همین عکس را برای روی جلد انتخاب کرد.
ده سال بعد، جان و یوکو تازه آلبومِ Double Fantasy را منتشر کرده بوند و جاناتان کوت گفتوگویی با جان برای رولینگ استون انجام داده بود. اوایل دسامبر در داکوتا، من از آنها در آپارتمانشان عکس گرفتم، اما چندروز بعد با ایدهی خاصی برای عکس، دوباره به سراغشان رفتم. روی جلد آلبوم تازهشان عکسی از جان و یوکو بود که داشتند همدیگر را میبوسیدند. بوسهای ساده به وقتِ خستگی. با خودم فکر کردم که مردم چهطور در تختخواب بههم میآمیزند و از آنها خواستم که همدیگر را لخت در آغوش بگیرند. آنها هیچ ترسی از لخت ظاهر شدن نداشتند. روی جلد آلبومِ اولشان «دو باکره» لخت مادرزاد بودند. هنرمند بودند. جان مشکلی با ایدهی من نداشت اما یوکو گفت که به دلایلی نمیخواهد شلوارش را دربیاورد. گفتم «آه، بذار همهچیز تنات بمونه.»
یک عکس پولاروید از آنها در حالی که با هم دراز کشیده بودند گرفتم و جان دیدش و گفت «تو دقیقا رابطه ی ما را ضبط کردهای.» او پنج سال وقت صرف کرده بود تا به قول خودش تبدیل به شوهری اهل خانواده بشود. از پسرشان «شون» مراقبت بکند و این آلبوم تازه، بازگشتِ او به فعالیتِ موسیقاییاش بود. او مرا کنار کشید و گفت که میداند مجله یک عکسِ تکی از او برای روی جلد میخواهد اما او میخواهد که یوکو هم روی جلد باشد. او گفت که این موضوع خیلی مهمی است.
آن عکس را در یک بعدازظهر در اتاقی مشرف بر سنترال پارک گرفتم. قرار بود شب با هم برویم که نمونهها را ببینیم، اما همان شب وقتی جان از جلسهی تمریناش به خانه برمیگشت، یک طرفدارِ مجنون بهاش شلیک کرد. خبر را از جَن شنیدم. جان را به بیمارستانِ روزولت برده بودند و من هم رفتم که از جمعیت حاضر در آنجا عکس بگیرم. دور و بر نیمهشب، دکتری بیرون آمد. من روی صندلی ایستادم و از او که داشت خبر درگذشت جان را میداد، عکس گرفتم. بعد به داکوتا رفتم و کنار جمعیتِ سوگواری که شمع در دست گرفته بودند، ایستادم.
آن عکس، حالا مثلِ بوسهی خداحافظی میماند. جَن تصمیم گرفت آن عکس را بدون هیچ تیتری، بهجز لوگوی رولینگ استون، روی جلد کار کند. وقتی به آپارتمانِ جان و یوکو رفتم تا مدلی از روی جلد را به یوکو نشان بدهم، در اتاق تاریک روی تخت دراز کشیده بود. او گفت از کاری که کردیم خوشاش آمده.
آنی لیبوویتز – ترجمهی نیما نگارستان
*عکس در واقع روی جلد شمارهی 335 مجلهی رولینگ استون. 22 ژانویهی 1981 است.
برچسب: یوکو,
نویسنده: آرتین نظری