خواب دیدم رفتیم مجلس عزا. بیرون ایستاده بودیم و سیگار میکشیدیم که یکی گفت «اینجا رسم اینه که با سنگ بزننمون! الان شروع میشه!» بعد هم شروع شد. از بالای دیوار سنگ بود که میبارید و تو خم شدی و گفتی «منو ازاینجا سالم ببر بیرون، فکر کنم دوسِت دارم.» بازویت را گرفتم و بعد با هم دویدیم. بعدش بیدار شدم و دیدم قلبم هنوز میتپد. نه عزایی نه سنگی نه دوستت دارمی! پروپرانول خوردم.
*چارلز بوکوفسکی
برچسب:
نویسنده: آرتین نظری