خرید بک لینک

خواب دیدم رفتیم مجلس عزا. بیرون ایستاده بودیم و سیگار میکشیدیم که یکی گفت «اینجا رسم اینه که با سنگ بزننمون! الان شروع میشه!» بعد هم شروع شد. از بالای دیوار سنگ بود که میبارید و تو خم شدی و گفتی «منو ازاینجا سالم ببر بیرون، فکر کنم دوسِت دارم.» بازویت را گرفتم و بعد با هم دویدیم. بعدش بیدار شدم و دیدم قلبم هنوز میتپد. نه عزایی نه سنگی نه دوستت دارمی! پروپرانول خوردم.

*چارلز بوکوفسکی


برچسبها: تعریف خواب, ذکر مصیبت
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۱۵ساعت 22:41 توسط نیما نگارستان |

برچسب: نویسنده: آرتین نظری تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 14:57

صفحه بندی