دیگر خیلی کم از اتفاقات اطرافم خوشحال میشوم. نمیدانم از کی این اتفاق افتاد و البته یککمی میدانم که بهخاطر باج دادن به آدمهای اطرافم بوده. آنقدر سعی کردم در حضورشان خودم را حذف کنم و در خدمتشان باشم که دیگر نمیدانم از چی خوشم میآید و از چی بدم میآید. مگر اینکه کسی کنارم باشد و از روی احساسات او، من هم واکنش نشان بدهم! اما وقتی باب دیلن نوبل ادبیات 2016 را برد احتیاج به کسی نداشتم تا بفهمم از اعماق وجود خوشحالم. من سالهاست که با دیلن زندگی میکنم و جفتمان راضی هستیم.
آنقدر هم خوشحال بودم که اصلاً خبر نداشتم ممکن است بعضیها با این انتخاب موافق نباشند و وقتی هم که فهمیدم، اولش زیاد برایم مهم نبود. هرکسی نظر خودش را دارد و حتا اعطای سیمرغ بلورین هم با خودش حرف و حدیث میآورد دیگر چه برسد به نوبل ادبیات که دنیایی منتظرش است. بعد که خیالم از روی جلد نیویورکر و طرح تیشرت و جشن و شادی با دوستان راحت شد، برگشتم که نظرات بقیه را هم بخوانم. اما چرا؟ چون در حین حرف زدن با دیگران فهمیدم همان احساس پالین کیل را نسبت به فیلمها و سینمایی که دوست دارد، من هم با خودم دارم. خانم کیل میگوید هیچوقت از کسی که فیلم محبوب مرا دوست ندارد، خوشم نمیآید. این چندروزه فهمیدم من هم برخلاف تلاش و ممارستم برای رعایت عدل و انصاف و احترام متقابل، وقتی ببینم کسی از دیلن خوشش نمیآید هیچجوری نمیتوانم ببخشمش. تازه اگر کارمان به خون و خونریزی نکشد! برعکس، اگر ببینم کسی دیلن را دوست دارد یا حداقل نظری دربارهاش ندارد میتوانم خیلی سریع دوستش داشته باشم یا شروع کنم به ترغیبش برای شنیدن آهنگهای دیلن. که مثلاً اگر دلشکسته است رامونا را گوش کند. اگر عصبانی است هفت نفرین را یا اگر خیلی دلش میخواهد به جایی برسد هرترانهای که دیلن در دههی 60 میلادی خوانده را به عنوان تکلیف بخواند و ترجمه کند!
بنابراین خیلی زود از همهی کسانی که برای جایزه گرفتن دیلن خوشحال بودند خوشم آمد و از همهی کسانی که ناراحت بودند و غر زدند بدم آمد. این سه چهار نفر که اسم میبرم در این چند روزه توی ذهن من ماندند: محمود حسینیزاد یک مصاحبه کرد و حرف دل مرا زد.توی تیتر مصاحبهاش «دفاع تمامقد از دیلن» بود.
دکتر ادیب وحدانی یکمطلبی توی شرق نوشت و باعث شد دوتا بال دربیاورم. نمیدانم این همان ادیب وحدانی عزیز من است که هرمطلبی که دربارهی موسیقی مینویسد یکجوری به دیلن هم ربطش میدهد یا یکنفر دیگر است. چون من همیشه اسمش را ادیب وحدانی خواندهام و اینبار نوشته بود دکتر ادیب وحدانی آملی.
مهدی یزدانی خرم هم علاوه براینکه به سرعت خبر نوبل بردن دیلن را اعلام کرد و چندخطی دربارهی شورشی بودن دیلن جوان نوشت، زیر پست پیمان خاکسار که تقریباً ریده بود به دیلن، خیلی خوب و مودبانه از دیلن دفاع کرد. راستش من نمیتوانستم درست جملات پیمان خاکسار را بخوانم چون خیلی با دیلن بد بود و کفرم درمیآمد! مثلاً دربارهی دیلن نوشته بود موسیقی کممایه و صدای انکرالاصوات! که حتا اگر اینطور هم باشد (که نیست. حالا فرضاً که باشد. که نیست...) باز هم ربطی به ترانههای دیلن ندارد. مثل این است که بگوییم آقای فاکنر چرا نوبل ادبیات برده؟ مردک الکلی بود! چه ربطی دارد؟ بعد از خواندن کامنتها، عذاب وجدانم از دوست نداشتن ترجمههای پیمان خاکسار از بین رفت و عذاب وجدانم از دوست نداشتن رمانهای یزدانی خرم شروع شد. آقا یکبار زاهد به من گفت منچستر را بخوان چون رمان بدی نیست. من گفتم کمی خواندهام و دوستش نداشتهام چون جملههای یزدانی خرم یک باری با خودشان حمل میکنند که من دوست ندارم. حالا از شما چه پنهان میخواهم رمان آخرش را بخرم و بنشینم بخوانمش و به این فکر کنم که نویسندهاش دیلن را دوست دارد!
غیر از اینها، تمام مطالب روزهای بعد روزنامهها را خواندم و از نیویورک تایمز بدم آمد که خیلی مودبانه گفته بود کسی دیگر باید جایزه میگرفت که آخر عمری چهارتا کتاب بفروشد و به نظرم استدلالش شبیه استدلالهای بعضی از رفقای خودمان بود و اسم نیویورک تایمز هم رفت توی بدها. خب نمیشد مثل نیویورکر تیتر بزنید «بیایید نوبل بردن دیلن را جشن بگیریم؟»
نوبل بردن دیلن یک مسئلهی دیگر را برای من روشن کرد و آن اینکه دیلن واقعاً در ایران ناشناخته است. خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم حتا آدمهای کلهگندهی فرهنگ و ادب، دیلن را درست نمیشناسند و اینطوری دیلن فقط برای خودم و یک عدهی معدودی باقی میماند. من دوست ندارم دیلن در ایران معروف باشد و آهنگهایش را روی فیلمهای فرحبخش بشنوم. خوشحال میشوم که بعد از این هم کسی چیزی ازش ترجمه نکند و اصلاً دربارهاش حرف نزنند. یکی از نگرانیهایم این است که شمارهی بعدی مجلات هنری حتماً پروندههایی برای دیلن کار میکنند. از صمیم قلب آرزو میکنم پروندههای بدی باشند تا همان چهارنفری هم که مشتاق به شناختن دیلن شدهاند قیدش را بزنند.
قبلاً ماجرای جی. کی. رولینگ و یکی از طرفدارانش را برایتان تعریف کردهام. اینجوری بود که جی. کی. رولینگ برای امضاء جلد اول مجموعهی هری پاترش به یک کتابفروشی میرود. صف طولانی مشتاقان هم ایستادهاند و خانم رولینگ هم مینشیند و یکی یکی امضاء میکند و لبخند میزند و نمیدانم چی. بعد توی صف دختربچهای را میبیند که کتاب هری پاترش را سفت بغل کرده و با اخم و تَخم ایستاده. رولینگ هم صبر میکند تا نوبت دختربچه برسد و وقتی کتابش را امضاء می کند، علت ناراحتی دختر را میپرسد. دختر هم میگوید «هری پاتر مال منه! این همه آدم اینجا چهکار میکنن؟»
حالا قضیهی ما و آقای دیلن است!
برچسب: موافقان و مخالفان,موافقان و مخالفان fatf,موافقان و مخالفان بوروکراسی,موافقان و مخالفان جهانی شدن,موافقان و مخالفان وزرا,موافقان و مخالفان افزایش جمعیت,موافقان و مخالفان وزیر علوم,موافقان و مخالفان استیضاح,موافقان و مخالفان توافق هسته ای,
نویسنده: آرتین نظری