برای مغز داغان، خوابیدن راحت، یک آرزوی دور و بعید است. آدم درد که داشته باشد خوابش نمیبرد. درد هم اگر خدا خیلی دوستت داشته باشد، جسمی است و اگر خدا اصلاً نداند که تو کی هستی و اینجا چهکار میکنی، دردت روحی خواهد بود. همین بیتوجهی خدا به آدم خیلی دردآور است. یعنی تو فکر کنی یک خدایی هست که محل سگ بهات نمیگذارد. نصف هنر جهان بر همین اساس شکل گرفته و بقیهاش هم مال کسانی است که میخواهند بگویند اصلاً خدا نیست که محل سگ بگذارد یا نگذارد. درواقع اصل مسئله را پاک کردهاند و راحت دارند زندگیشان را میکنند. اما من دارم از این حرف میزنم که تو یکی را دوست داری و این یکی هم میرود یکی دیگه را دوست میدارد و توی این مدتی که او دارد یکی دیگه را دوست میدارد تو دو راه داری: یک، بروی یکی دیگه را دوست بداری تا اوی اولی برگردد یا دو، بنشینی یکی بزنی تو سر خودت یکی بزنی تو سر کائنات. اینهایی که راه اول را انتخاب میکنند، عقل سالم دارند و آنهایی که راه دوم را انتخاب میکنند هرجای سالمی هم که داشته باشند بعد از یک مدتی دیگر نخواهند داشت. دربوداغان میشوند و اگر توی یکی از داستانهای ری برادبری میبودند، احتمالاً بازیافتی چیزی میشدند. عینهو ربات. حالا البته من دارم «در انتظار گودو» را میخوانم و درست است که خیلی از برادبری دورم اما واقعاً چیزی از علمی/تخیلی کم ندارد. یعنی اصلا بکت در ژانر علمی/تخیلی مینویسد. اصلاً حالا که اینطور شد، همه دارند در ژانر علمی/تخیلی مینویسند. یعنی اینچیزی که ما داریم میخوانیم یا علمی/تخیلی است یا دل ما تنگ است و از دوری یار بیتاب. این است که مغز داغان میشود و برای مغزی که داغان شده، خوابیدن راحت، یک آرزوی دور و بعید است.
برچسب:
نویسنده: آرتین نظری