آدمهای شب، همدیگر را پیدا میکنند. آنها مثل طرفداران موسیقی جز در یک بار پُکیده، اما در سطحی خیلی عمیقتر، همدیگر را پیدا میکنند و شب را مثل خونآشامانی لاغر و رنگپریده با هم میگذرانند و اگر در روشنایی روز همدیگر را ببینند از هم بدشان میآید.
پیرمردی هم بود که یازده شب به بعد، میآمد دم خانهاش بساط میکرد و سیگار میفروخت و فلاسک چای هم داشت که به آدمهای شب چای میداد. چون خوابش نمیبرد. من رفیقش بودم و گاهی دو یا سه شب از دفتر میزدم بیرون تا کنارش بنشینم و سیگاری بکشم و سیگاری بخرم و حرف بزنیم و چای بنوشیم. شبیه پیر مراد ما بود اما نه ریش و موی زیبایی داشت نه نگاه عمیقی. تهریش زبری داشت و صورتش را آفتاب سوزانده بود و سیگار لای انگشتان بزرگ و سبزهاش، خیلی ظریف و شکننده به نظر میرسید. من با این پیرمرد بود که رفیق بودم و ازش شنیدم که گفت «سیگاری خوبه که خاکسترش نیفته!» سخنان پیر مراد ما اینطوری بود و پندهایش زیاد بهدرد تذکرهها نمیخوردند اما من خوشم میآمد وقتی به قول خودش «روزگار» را یک جمله میکرد و صدایش را پایین میآورد که جملهاش را با گوشهای تیز گوش کنم. بیشتر حرفهامان دربارهی دخترهای بیمعرفتی بود که اذیتمان کرده بودند یا دخترهای خوبی که مهربان بودند و اگر حوصلهی دخترها را نداشتیم فقط سیگار میکشیدیم و منتظر میشدیم تا در آن ساعات بین شب و روز، ماشینی بگذرد و ببینیم کی توش نشسته؟
یکبار برایش از رمزی بولتون گفتم که چهطور ذاتاً آدم پستی بود و گفتم که اینجور آدمها را هیچجوری نمیشود آزار داد چون اصلاً شعورش را ندارند و هرکاری که بکنی نمیتوانی به حدش برسی و فقط خودت را بیشتر آزار میدهی. پیر مراد ما هم از ویلیام فاکنر نقل کرد که «به یک جایی از زندگی که رسیدی میفهمی رنج را نباید امتداد داد. باید مثل یک چاقو که چیزها را میبرد و از میانشان میگذرد، از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی!» البته پیر مراد ما اینطوری نگفت. فقط گفت «اگه دختری اذیتت کرد، دخلشو بیار!»
برچسب:
نویسنده: آرتین نظری